تبليغاتX

گر صبر کنی وقت به دیدار کم است

تنها بازمانده

پیپ استالین

یک هیئت از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بود. بعد از جلسه استالین متوجه شد که پیپ اش گم شده و از رئیس «کا.گ.ب» خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه. بعد از نیم ساعت، استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و فهمید که از اول اشتباه کرده و از رئیس «کا.گ.ب» خواست که هیئت گرجی را آزاد کند.

رئیس «کا.گ.ب» گفت:
متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیئت اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و بقیه هم موقع بازجویی مردند!
 

لينک ثابت | نوشته شده در یکم شهریور 1388ساعت 9:22 توسط امیررضا | موضوع: داستان های جالب |

روز جهانی آزادی مطبوعات و مبارزه با سانسور

روز جهانی آزادی مطبوعات و مبارزه با سانسور

تبلیغ شبکه خبری BBC:
هر دو سوی داستان را ببینید.

تبلیغ شبکه خبری BBC

بقیه تصاویر را در ادامه مطلب ببنید...

» ادامه مطلب
لينک ثابت | نوشته شده در سی و یکم مرداد 1388ساعت 14:48 توسط امیررضا | موضوع: فیلم و عکس |

شعله عشق

دلم از باد خزان میلرزد، زانکه من زاده ی بهارانم

شعر من آتش پنهان من است، روز و شب شعله کشد در جانم

لينک ثابت | نوشته شده در سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:48 توسط امیررضا | موضوع: عشقولانه |

دختر که رسید به 20دختر که نمی رسد به بیست!
کی گفته طراحی و نشر جمله معروف" دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست"، یک توطئه بی شرمانه استکباری نیست؟!
احتمالا این جمله را جوانی ساخته که می خواسته محبوب نوزده ساله را به ازدواج با خودش ترغیب کند، یا زن بابایی که می خواسته متلکی به دختر شوهرش بیندازد، چون اگر واقعا از روی دلسوزی می خواسته برای او بگرید، آیا سزاوارتر نبود به جای انداختن متلک، خود دختر را بیندازد به کسی؟!
بی تردید، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، بنابراین ما هم ورژن خودمان را ارائه می دهیم تا با به کارگیری آن توسط دوستان، کم کم آن را جایگزین جمله توطئه آمیز فوق گردانیم.
ممکن است شما با هرکدام از این جملات به شدت مخالف باشید، اما گفتم که، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، شما هم بروید ورژن خودتان را بسازید!

دختر که رسید به بیست ، هنوز وقت ازدواجش نیست!
دختر که رسید به بیست و یک، کم کم دور و برش بپلک!
دختر که رسید به بیست و دو ، دیگه دنبالش بدو!
دختر که رسید به بیست و سه، منتظر مهندسه!
دختر که رسید به بیست و چار، دست مامانت رو بگیر و بیار!
دختر که رسید به بیست و پنج، درست شده شبیه گنج!
دختر که رسید به بیست و شش، بیشتر بهش داری کشش!
دختر که رسید به بیست و هفت، یه وقت دیدی از کفت رفت!
دختر که رسید به بیست و هشت، نباید دنبال case دیگه ای گشت!
دختر که رسید به بیست و نه، هنوز نگرفتیش بی عرضهء ...؟!!
دختر که رسید به سی، شاید بهش برسی!
دختر که رسید به سی و یک، خر نمی شه با پول و چک!
دختر که رسید به سی و دو، به این راحتی ها نمی شه همسر تو!
دختر که رسید به سی وسه، دیگه دستت بهش نمی رسه!


چون اگر می خواست،‌ تا الان ازدواج کرده بود!...

لينک ثابت | نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1388ساعت 16:44 توسط امیررضا | موضوع: از همسایه |

تقلب مفهومی است بس اساسی» به طوری که شاعر میگوید


تقلب توانگر کند مرد را / تو خر کن دبیر خردمند را

تاریخچه ی تقلب از جایی شروع میشود که حسن کچل برای نخستین بار تن لش را تکان داد و به مکتب رفت. از بد ماجرا همان روز امتحان ماهیانه ی کودکان فلک بخت مکتب بود. لیک حسن از روی گــــشادی، چشمان چپش را بر روی ورقه ی همزاد انداخت تا نکتی بس ارزشمند از ورقه ی فوق الذکر، دشت کند. این بود که اولین تقلب تاریخ بشری زده شد. البته این تقلب با روش های فوق العاده ابتدایی البته در مقابل ترفندهای کنونی صورت گرفت
بدین ترتیب که حسن با کلی زور زدن تن را تکان داد و خود را به بالای ورقه ی همزاد رسانید و خیلی راحت مطالب را دو در فرمودزان پس تقلب دوران طلایی خود را آغاز کرد. بدین ترتیب که گسترش یافت و مصادیقی متفاوت پیدا کرد. از جمله تقلب های رایج تقلبات سر امتحان، دو در کردن غذا از سلف، تقلب در اتو زدن، تقلب در شماره دادن، تقلب در مخ زنی، تقلب در بازی (که از آن به جر زنی تعبیر میشود) را می شود نام برد

حال روش هایی از تقلب در امتحانات را به نظرتان می رسانیم:

روش های نوشتاری:
نوشتن روی کف پا، پس کله، پشت گوش
نوشتن روی میز، پشت نیمکت، زیر نیمکت، پشت مانتوی دخــــتر جلویی
نوشتن روی دستمال دماغی، پاکت نامه
نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازی آن در ســـوراخ های مختلفی از جمله دماغ، دهن، فک پایین و غیره

روش های با کلاسی:
استفاده از ماشین حسابهای مهندسی
استفاده از آیینه، موچین، لوازم آرایش، فیلم، عکس.....

» ادامه مطلب
لينک ثابت | نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1388ساعت 16:31 توسط امیررضا | موضوع: طنز نوشته ها |

مهدی کروبی

بیچاره این آقای کروبی؛ من با اینکه چندان از ایشون و مواضعشون خوشم نمیاد ولی وقتی دیدم جرائت کرد و یک سری مسائلی رو که خیلی گنده تر از ایشون نتونستند بیان کنند،ابراز کرد به راستی که گفتم: " بابا تو دیگه کی هستی دست شیطونو بستی ، میون صدتا ....." .

اگر بخواهیم منطقی باشیم؛(که من خودم اصولاً همین طور هستم)،اینکه برخی آقایان مثل آقای لاریجانی یک روز پس از بیان گفته های آقای کروبی، اعلام کند که: "مجلس تحقیق کرده و هیچگونه موردی مشاهده نشده" کمی غیرمعقول به نظر میاد و شبه برانگیز اینکه اون روزی که آقای کروبی جوابیه ای رو در روزنامه اعتماد ملی بنویسند و اون شماره از روزنامه هم توقیف بشه..... (از بچه بپرسی بهت میگه: " یه جای کار بوو میده" ).

استدلال بنده : با توجه به اینکه من همیشه سعی میکنم در مسائل سیاسی بی طرف باشم؛شاید بشه گفت بنا به دلایلی که مقام معظم رهبری از اونها آگاهی کسب کرده بودند،به همین دلیل حکم بسته شدن بازداشتگاه کهریزک رو صادر کردند،که "در اون موقع بهترین کار ممکن بود". حالا بدنیست برخی آقایان به جای داد و هوار زدن که " آبروی نظام رفت و بیانات آقای کروبی خجالت آورست" کمی مثل من منطقی عمل کنند و اگر چنین مشکلی وجود داشته،عاملان اون رو به جزای اعمالشون برسونند.

نکته سیاسی-منطقی:

اینکه بسیاری از آقایان و دولتمردان ما این حرفها رو به شدت و بدون تحقیق تکذیب میکنند(همانند آقایان لاریجانی و خاتمی) ناشی از این هست که آونها بدین معتقدند که: چون نظام و حکومت ما برپایه اسلام است، تایید چنین مسائلی آبروی این حکومت اسلامی رو خواهد برد!

اما جواب من دولتمردان کشورم این هست که:

در هر جامعه ای امکان فساد و گناه وجود دارد،چه جامعه اسلامی و چه غیراسلامی و ما باید به جای تکذیب بی دلیل و اساس اینگونه مسائل با آنها با قاطعیت برخورد کنیم و از بروز مجدد اونها جلوگیری کنیم تا اعتماد مردم نسبت به حکومت کم نشه.

انگار یادمون رفته که هنوز امام زمان (عج) ظهور نکرده (تا ریشه تمام گناهان و بدی ها نابود بشه) و امکان هرگونه خطایی حتی در جامعه اسلامی وجود داره و انکار بی پایه و اساس اینگونه مسائل ۱۰۰٪ عواقب جبران ناپذیری به دنبال خواهد داشت.

لينک ثابت | نوشته شده در بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18:33 توسط امیررضا | موضوع: پست های آزاد |

 مردی ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟داستان پدر و پسر

- بله حتماً.چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي

گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نيازداشته است.

» ادامه مطلب
لينک ثابت | نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 4:40 توسط امیررضا | موضوع: داستان های جالب |

بهشت و جهنمیکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر* از او استقبال کرد: "خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه، چون ما به ندرت سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست..."
سناتور گفت: "مشکلی نیست. شما مرا راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم."
سن پیتر گفت: "اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید."
سناتور گفت: "اشکالی نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم!"
سن پیتر گفت: "می فهمم... به هر حال، ما دستور داریم. ماموریم و معذور" و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
وقتی در آسانسور باز شد، سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب، همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. رأس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعاً نفهمید روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت: "خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می دهم."
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.
سناتور با تعجب از شیطان پرسید: "انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم، زمین گلف؟..."

شیطان با خنده جواب داد: "آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای داده ای"!

* پاورقی: در فرهنگ عامه مسیحیان، سن پیتر به عنوان نگهبان و کلید دار دروازه بهشت شناخته می شه. (داستانی خطاب به آقا محمود!)

لينک ثابت | نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:12 توسط امیررضا | موضوع: داستان های جالب |